تبليغاتX
::. عشق آمدنیست نه آموختنی .::

عشق آمدنیست نه آموختنی

: درباره وبلاگ

 

عشق آمدنیست نه آموختنی



سلام ( چون عادت که اولین باشه )
از همه دوستان که به وبلاگ خودشون سر زدن تشکر می کنم
میگن اسمم "سعید نصرتی" دامغان رو خیلی دوست دارم کلا کم حرفم اما وقتی شروع به صحبت کردن کنم کسی جلو دارم نیست
زود خودمونی می شم و سعی می کنم همیشه بامردم رابطه خوبی داشته باشم .
این یک ریزه از خصوصیات من بود


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: درد دلهای قبلی

 

شهریور 1387
تیر 1387
بهمن 1386
آبان 1386
اردیبهشت 1386
دی 1385
آبان 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385

 

: پیوندها

 

~عشق ورزيدن يعنی همکاری باخدا~
.:: قالب ::.

 

: موسیقی

 

 

: لینک باکس

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

 
 
نیازهای زنان و مردان .... باید بدانیم

نیازهای اساسی زنان و مردان بطور کاملا علمی و روانشناسانه

  1. مردان خواهان موفقیت بوده ، زنان نیاز به تعلق پذیری دارند .
  2. زنان روحیه لطیف و حساس تری داشته و نیاز دارند احساسات خود را بزبان بیاورند ، در پاسخ مردان می خواهند راه گشا و منجی باشند .
  3. مردان به شغلشان به دید جزئی از وجودشان می نگرند ، زنان به خانواده خود چنین نگرشی دارند.
  4. مردان بیشتر هدف گرا بوده ، اما زنان بیشتر گرایش به برآورده شدن نیاز های فعلی زندگی دارند .
  5. تصمیم گیری مردان بیشتر بر پایه اندیشه بوده ، اما زنان بیشتر احساسی و با درک مستقیم تصمیم می گیرند .
  6. مردان جسم گرا و زنان رابطه گرا هستند.

نیازهای مردان

1.       یک شریک جنسی خوب .

2.       یک همدم اهل تفریح .

3.       یک همسر جذاب .

4.       یک منزل دنج و آرام .

5.       تحسین ، احترام ، اعتبار ، همکاری ، پذیرش

6.       یک همسر حمایت کننده و مشوق .

7.       یک همسر وفادار.

8.       شکست = هراس مردان .

نیازهای زنان

  1. عواطف و مهر ورزی
  2. گفتگو و درد دلهای صمیمانه ، ارتباط تعاملی و همدلانه .
  3. صداقت و صراحت .
  4. حمایت مالی .
  5. همسری که خانواده  اولویت زندگی وی باشد .
  6. همسری که دلسوز . محافظت کننده ، پشتیبان ،
  7. امنیت و اعتماد به نفس و تائید .
  8. یک همسر وفادار و متعهد .
  9. جدی گرفتن مشکلات کوچک آنها .
  10. توجه و رغبت نشان دادن به احساسات ، عقاید ، پیشنهادات و کارهای روزمره آنها
  11. احساس اینکه آنها یک ریک عشق ورزی می باشند و نه یک ابزار جنسی .
  12. قدردانی از زحمت ها .
  13. همسری که در حضور دیگران به آنها احترام بیشتری گذاشته و به وجودشان ببالد .
  14. بخشی از زندگی شوهر خود بودن : همسری که اهداف و مسائل شغلی خود را با آنها در میان می گذارد .
  15. نزدیکی : در آغوش گرفتن آنها .
  16. پذیرش آنها همانگونه که هستند . به آنها اجازه دهیم تا کامل نباشند و زیبایی ظاهری ، شخصیت و موفقیتهای آنها را تصدیق کنیم .
  17. همسری که پدر خوبی برای فرزندان باشد .
  18. یک هدیه کوچک و یا یک یادداشت عاشقانه از سوی همسران خود .
  19. یک مرد با اعتماد به نفس .
  20. یک مرد قدرتمند ( از لحاظ جسمی ، مالی و شخصیتی ) اما در عین حال مهربان .

 

| +| نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387 توسط سعید نصرتی  |   |  ارسال به دوستان
 
خاطره

جمعه 28 /5 / 87 ساعت 1247

سلام .

می خوام بعد یک مدت که چیزی ننوشتم از اینکه چی گذشته روز و شبم می خوام بگم

امروز صبح ساعت هشت بود یا نه که ازخواب پا شدم یکم این در و اون در زدم آخرش بلند شدم رفتم دا.... یکم بعد دوباره اومدم خونه الان یک چیزی یا  بهتره بگم یک کسی تو فکرمه که نمی گم کیه .

کسی تو فکرمه که من باعث شدم خیلی سختی بکشه . همش می ترسم از اینکه این سختی ها براش ادامه داشته باشه . می دونم که خیلی اذیت می شه اما کاری نمی تونم انجام بدم . و این اذیتم می کنه

اما اینو می دونم که بعد از هر سختی آسانیست و دلم هم به همین یک جمله خوشه

اما در عین حال یک چیزی هم هست که باعث می شه که کمتر واسه این ماجرای پیش آمده ناراحت باشم اونم اینه که تو آغوش خانوادست  . خانواده ای که مهربونترینه و بیشتر از همه دوستش دارن

همینجا اعتراف می کنم که خیلی چیزهای خوب ازت یاد گرفتم . هم از خودت هم خانواده ی مهربونت .

وقتها یی که با مهربونی آقا ......سر کار با من رفتار می کنه می فهمم نباید از مهربونی ها سوء استفاده کرد و معنی صداقت چیه و چرا شما دوست داشتی این صداقت و نصبت بهشون داشته باشی .

همه اینها رو گفتم تا بگم منم خوشحالم وقتی این صداقت و داری  و می خوام حفظش کنی .

همیشه و همیشه دوستت دارم .

 

| +| نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387 توسط سعید نصرتی  |   |  ارسال به دوستان
 
سلام . راستشو بخواین اصلا نمی دونم چی می خوام بنویسم اصلا چیزی تو ذهنم نیست که بنویسم

اما می نویسم

اینم تقدیم شما . ( ببخشید کمه )

فدای آن دلی که دل داده به عشق است     ***      از همه بریده و بند به عشق است

این آهنگ مهستی رو دوست دارم

به من نگاه کن واسه ی     ی لحظه

نگات به صد تا آسمون می ارزه

من از خدامه بکشم ناز تو

تا بشنوم  ی لحظه آواز

من از خدامه پیش تو بمونم

جواب حرفامو خودم بخونم

من از خدامه بمونم دیوونم سر بزارم رو شهر غم نشونم .

بعد ها حتما مطالب می زارم

یا علی

| +| نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386 توسط سعید نصرتی  |   |  ارسال به دوستان
 
سرنوشت دریا

تا حالا دقت کردی وقتی یک دریا یا دریاچه یا برکه خشک می شه کل زمینش پر از شکستگی می شه فکر می کنی یکی اومده تیکه تیکه زمین رو از هم جدا کرده  اما یکم که فکر میکنی می بینی که زمین دل شکسته می خواد یک چیزی رو به همه نشون بده ....آره درسته اون می خواد به همه بگه که همه قطره ها تنهاش گذاشتن اما اون هنوز هم به یاد اون قطره هاست . درسته که دلش شکسته اما اون زمین دل شکسته می دونه که بی وفایی قطره ها دست خودشون نیست و کار روزگار ..... شاید شما بگید که خوب این جدایی به خاطر خورشید اونه که قطره ها رو از اونجا دور کرده اما  نه نمی تونه کار خوشید هم باشه خورشید بیچاره  حالا که قطره ها زمین رو تنها گذاشتن داره زمین رو دلداری می ده و با وجود خورشیده که زمین دلگرمه می دونید من فکر می کنم که اینها همه بازی روزگاره و سرنوشت . خدا برای هر کسی آغازی و پایانی رو در نظر گرفته که ما باید به اون احترام بزاریم . 

| +| نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386 توسط سعید نصرتی  |   |  ارسال به دوستان
 
دل نوشته های من
بعد از این همه مدت دوباره اومدم و با تمام احساسم به شما سلام می کنم و می گم و می نویسم که به یادتونم هستم .

دیروز رفتم پیش یک دکتر متخصص قلب تا دید منو گفت روی قلبت یک گودال بزرگه گفت الان دردی رو احساس نمی کنی گفتم

نه حتی بعضی اوقات همون گودال باعث می شه که بخندم

دکتر تعجب کرد و گفت مگه میشه

گفتم آره

چون من اون تیکه قلبم رو به کسی دادم که دوستش دارم و امیدوارم که او هم تکه ای از قلبشو به من بده

و هر روز صبح که از خواب بیدار می شم نگاهی به اون گودال می کنم می گم صبح بخیر

امیدوارم تو قلب هیچ کسی گودالی باقی نمونه

f-m-b-mamnon

 

| +| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 توسط سعید نصرتی  |   |  ارسال به دوستان
 
یادمان باشد
                    فقط خدا

یادمان باشد

در این خاک در این مزرعه پاک

به جز عشق

به جز مهر

دگر بذر نکاریم

 

| +| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 توسط سعید نصرتی  |   |  ارسال به دوستان
 
زمستان

خیلی دوستت دارم

زمستون .......... قشنگه نه ؟

تا حالا دقت کردی وقتی برف میاد همه جا یک رنگ میشه هر جا رو که نگاه کنی سفیدی می بینی سیاهی دیگه جایی نداره  .

من  می گم زمستون میاد که دلتنگی ها رو برطرف کنه ، خدا هم به همه یک لباس سفید میده  که بپوشن و شاد باشن

 برای همین یک رنگ بودن زمستون رو از همه چیزش بیشتر دوست دارم

خیلی ها از سرمای زمستون ناراحتند ......فکر کنم برای اینکه نمی دونن این سرما یعنی چی! به نظر من سرما واسه اینه که قدر گرما رو بدونیم . تا هیچ وقت دل به سرما ندیم و با هم سرد رفتار نکنیم .

شاد باشید .

 

| +| نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385 توسط سعید نصرتی  |   |  ارسال به دوستان
 
یک نگاه ساده

 

.....سال قبل  !

زمستان!

سرما !

حرکت به سمت سرنوشت !

یادته الان دو سال از اون روز گذشته اما هنوز گرمایی که تو چشمات بود رو فراموش نمی کنم اون روز اولین روزی بود که دوستش داشتم اینقد که اون روز شده روز تولدم ...... ! تا حالا من ، تو ، او  ! یعنی همه . فکر می کردیم که روز تولد روزی که آدم پا تو دنیا میزاره حالا می گم تا بدونید روز تولد آدم ها روزیه که دل با یک نگاه ساده بیدار می شه .

| +| نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385 توسط سعید نصرتی  |   |  ارسال به دوستان
 
نگاه
     

یک نگاه ساده !

فقط همین ........      

 نیازی نیست همه روز با تو حرف بزنم ! یک نگاه کوچیکت برای من یک دنیاست. شاید هم بیشتر، حالا خودت تصور کن یکروزبی نگاه تو یعنی ....بزار نگم می ترسم ناراحت بشی

راستش هر چیزی رو تو این عالم می تونم تحمل کنم جز روزی که لذت نگاه کردن به چشمای مهربونت رو ازم بگیری ، آخه من تواون چشما چیز هایی می بینم که هیچ کس حتی خودت هم اونها رو تا حالا ندیدی .

کلام آخر ؛ مراقب چشمای قشنگت باش

| +| نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385 توسط سعید نصرتی  |   |  ارسال به دوستان
 
مثل پاییز

 

امشب داشتم می گشتم دنبال چیزی که بنویسم معلوم نبود از کجا و چی فقط می خواستم بنویسم   همینطور که داشتم می گشتم چشمم به یک تصویر از پاییز افتاد ، قشنگ نگاش کردم  دلم گرفت...!  با خودم گفتم این رنگها چقدر برام آشناست ... می دونید من برای خودم تجسمی داشتم از هر کدوم از رنگ های زرد و قرمز و .. رنگ زردش منو به یاد جدایی می نداخت می دونید که گل زرد نشانه جدایی و تنهای ِ اما  قرمزش منو یاد امید مینداخت و گل رز ، به درخت نزدیکتر شدم دیدم بیشتر برگ ها هم قرمزند هم زرد فهمیدم این تجسمی هیچی نمی تونه باشه جز عشق ...!

 

 مثل پاییز

 

اون روز رفتم اما باز برگشتم ولی دیگه برگی روی درخت نبود همشون یک جورایی مرده بودند مثل اینکه از این دو رنگی خسته شده بودند . دیگه نتونستم تحمل کنم دلم گرفت...! گفتم  چرا هیچ کدومشون کوتا نیومدن شاید اگه زرد جاشو به قرمز می داد اینطور نمی شد .

سَرم رو آوردم بالا دیدم یک برگ هنوز مونده خیلی خوشحال شدم رفتم جلو تعجب کردم دیدم نصف برگ قرمز و نصف دیگه معلوم نیست زردِ یا قرمژ... برام جالب بود رفتم جلو، جلوتر از همیشه  دیدم اون برگ سرنوشت منه ...!

| +| نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385 توسط سعید نصرتی  |   |  ارسال به دوستان
 
مثل پاییز

 

هر چند وقت یک باربه برگ سری می زنم . همیشه یک چیز منو ناراحت می کنه آخه تا جایی که تو کتابامون نوشته بودند برگهای پاییز دو رنگ دارن اما سرنوشت من اون رنگش معلوم نیست هنوز نمی دونم امیدوارمثل رز یا .......باشم . اما اینو می دونم هر مشکلی پیش بیاد هنوز تنه اون درخت سر جاش هست .

امیدوارم  نیمه سرنوشت همه قرمز باشه

 

| +| نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385 توسط سعید نصرتی  |   |  ارسال به دوستان
 
ای....

عاشقان** سلام به همه دوستانی که زحمت کشیدند به وبلاگ خودشون سر زدن امیدوارم که خوشتون بیاد**عاشقان

مثل احساس 

با رنگ سیاه بنویسم

با خط دل بنگارم

و با کلام عشق آغاز کنم

که شاید اینبار در این جاده ی تاریک سیاه

بتوانم تنها با نور عشق زندگی کنم....

| +| نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385 توسط سعید نصرتی  |   |  ارسال به دوستان
 
جدایی

 

دوستان عزیز منظور من از جدایی تنهایی یا بهتره بگم  وقتی یکی رو بیشتر ازجونت دوست داری و نمی دونی چه کاری باید بکنی تا دلت آروم بشه  اولش فکر می کنیبه خودت می گی که خوب می گم بهش که دوستش دارم  اما وقتی که می ری جلومی بینی به جای دو راهی  یکصد راه جلوته که نمی فهمی باید کدوم یکی رو ادامه بدی .... من یکی از اون راه ها رو میگم چون خودم هم درگیرش هستم .

ببخشید اگه نا امیدانه حرف می زنم  آخه خوب نمی تونم ساکت بشینم دارم ریز ریزآب می شم  من مشکل خودم رو نمیگم تا نگران بشید اما دوست دارم یک سری چیزها رو بدونیید ..... همیشه سعی کنید . تنها دوست نداشته باشید و اجازه دوستداشتن رو به طرف مقابلتون رو هم بدید آخه بعضی افراد هستند که فکر میکننتوانایی بیان بعضی کلمات رو ندارن و نمی تونن حرف دلشون رو بزنن آخه می دونیدنگاه کردن تا یک زمانی (یک ماه ) قشنگی داره  بعدش دیگه خود شما هم روتون نمی شه که تو چشماش نگاه کنید . باور کنید اونم دیگه بعد از یک مدتی دیگه به یک چشم دیگه به شما نگاه می کنه فکر می کنه که شما الاف  هستید و الکی میایدچشم چرانی.... البته نوع نگاه  کردن هم مهمه بعضی نگاه ها از صحبت کردن هممفیدتره (کوتاه مدت )  شما نباید چشمها و حالت صورتتون رو کنترل کنید . باید اینکار رو بزارید به عهده حستون تا اون بفهمه که چه حسی نسبت بهش دارید .

شما شاید بگید این ها همه حرفه اما اینو بدونید خیلی بدبختیه اگه یکی رو دوست داشته باشی و عاشقش باشی و بمیری واسش ببینی  بعد یک مدتی دیگه نگاهت هم نمی کنه یا اگه نگاه هم می کنه نگاهش اصلا بوی دوست داشتن نمی ده بعد باور می کنی . این دردیه که تحمل کردن اون به این آسونی که میگی  نیست دردیه که از تو خالیتمی کنه اینقدر تو خالی می شی که حتی دیگه  به خودت هم اعتماد نداری .. خودترو لعنت می کنی  به خودت بد و بیرا میگی  همه فکر میکنن می خندی اما گریه می کنی همه فکر می کنن اشک از چشمت میاد اما خونه که سرآزیر شده  همهفکر میکنن که عاشق شدی رفتی تو خودت اما .......!!!

                                                     

                                                  انتظار

همه حرف های من برای عاشق هاست نه کسانی که روز تا شب تو خیابان ها ...!

 

 

| +| نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385 توسط سعید نصرتی  |   |  ارسال به دوستان
 
عشق عاشق معشوق

اول این رو بگم که کلمه عشق رو خرابش نکنید و اگه واقعا عاشقید بگید عاشقم آخه بعضی ها همین طوری از روی حوس عاشق می شن نه اون عشق به درد نمی خوره عشق باید درونی باشه و تو درونت جا بگیره این که عاشق آرایش یک دختر بشی به نظر من حوسه نه عشق

                                تقدیم به ..... !

می دونید دوستان عزیز من یک چیز رو همیشه به دوستانم می گم  اونم اینه که سعی کنید کسی رو دوست داشته باشید  اما با اون هیچ وقت دوست نباشید . ( مثلا اگه یک روز از بغل هم رد شدید دوست شما نگه ،  نگاه کن دوستت داره از اون طرف می یاد  . ) چون این مدلی از ارزش اون کم می شه  .

شاید بگید خوب اگه با اون دوست نباشید چطور بگیم که دوستش داریم  .  خدای بخشنده چیزی رو به شما داده که کل احساس شما رو می تونه تو خودش جا بده و منتقل کنه   ، شما می تونید فقط با یک نگاه (نگاه پاک باشه ) هم می تونید عشقتون رو به اون بفهمونید هم نظر اون رو تو نگاهش پیدا کنید .

 

الان فکر کنم همه به خودشون دارن می گن که خوب پس ما عاشقیم  اما  این طور نیست عاشق شدنبه همین راحتی ها هم که فکر می کنید نیست شما می تونید بفهمید که جدأ عاشق شدید یا نه آدم
هنگامی که عاشق یک دختر می شه ( یا بر عکس )  یک حالتی بهش دست می ده  می دونید چه
حالتی ؟

اون موقع دیگه اون ، اونی نیست که قبلا بوده .... !!!

اگه پیش از این دنبال یک دختر بوده که تو چشماش نگاه کنه الان دیگه از نگاه دختر ها  ( یا پسر ها ) فرار می کنه و همیشه تصویری از اون کسی که عاشقش شده جلو چشماش هست که به اون اجازه نمیده  به فرد دیگه ای فکر کنه ... حتی یک لحظه هیچ وقت یک عاشق نمی تونه مدت زیادی تو چشم معشوقش خیره بشه  یعنی اصلا راستش رو بخواید کم پیش میاد اونم اتفاقی پیش میاد . ( حد اکثر یک ثانیه )  اگه از عاشق نگاه معشوغش رو بگیری دیگه توان راه رفتن نداره ( جدی می گم )

 

یک چیزی می گم در مورد عشق  با این که می دونم ارزش این وبلاگ رو می یاره پایین اما باید گفت دیدید بعضی ها پنج دقیقه خیره می شن به هم که من عقیده دارم این حوسه نه عشق ... ( مجبوربودم بگم ... ببخشید )

می دونم خسته شدید از خوندن این مطالب یکم زیاد شد اما این رو باید بگم چون به مرگ و زندگی
مربوط می شه

دیدید بعضی ها اینقد غرق عشق می شوند که دست به خود کشی می زنند  . اینو همیشه بدونید شما
حق دارید که ناراحت باشید اما نمی تونید خودتون رو پرتاب کنید تو جهنم  خدا این کار رو منع کرده ( خود کشی)  شما از وقتی که عاشق یکی شده اید . منظورتون خوشبخت کردنش بوده پس اگه روزی
عشقتون رو از دست دادید به دنبال خودکشی نباشید  و به خودتون بگید من خوشحالم از این که خوشبخت شده  البته می دونم سخته خیلی هم سخته تا تو این مرداب نیفتی نمی تونی درکش بکنی
ولی بهتره این رو بدونی که مرگ هم دردی رو دوا نمی کنه .

 

                        

| +| نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385 توسط سعید نصرتی  |   |  ارسال به دوستان
 
اول خدا

 تا حالا فکرشو کردید چه کسی آدم ها رو به هم می رسونه ؟

ما یاد گرفتیم صبح تا شب به فکر عشقمون باشیم . صبح تا شب بگیم میمیریم براش . بگیم بدون اون هیچیم . همش اونو جلو چشمامون ببینیم . از دوریش بمیریم . برای دیدنش خودمونو بکشیم . اما تا حالا شده همین قدر به یاد کسی باشیم  که صبح تا شب ، شب تا صبح با ماست . 

کسی که عاشق ها رو خوب میشناسه و از همه عاشق تره  اونیکه  باعث و بانی این عشق پاکِ  و همیشه

داره توچشامون نگاه می کنه . 

کسی که وجودمون رو مدیون اونیم . اما هیچ وقت نگفت چون من ،  شما رو آفریدم حتما باید منو بپرستید .

حتما باید منو دوست داشته باشید . حتما باید کتاب منو بخونید . حتما عاشق من باشید .

پس همه باهم همینجا به هم قول بدیم که به یادش باشیم  . چون اونه که می تونه ما رو هدایت کنه ، اونه که

می تونه  راه درست رو جلو پامون بزاره ، اونه که می تونه هر کاری بکنه .

اما یادمون باشه که ما اگه همه وقتمونم بزاریم نمی تونیم حتی شاکر نفس هایی که میاد و میره باشیم .

 فقط همین .

.

.

.

کلام آخر :  خدا جون دوستت دارم .

 

| +| نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385 توسط سعید نصرتی  |   |  ارسال به دوستان
 


خیلی خوشحال شدم بازم به ما سر بزنید
All Rights Reserved


Www.2Pak.Ir